تبلیغات
< > وبلاگ همه چی - مطالب ابر داستان
وبلاگ همه چی
طوفان کبیر در راه است...
  صفحه نخست       |       تماس با مدیر       |       پست الکترونیک       |       RSS       |       ATOM
 
یارو لکنت زبون داشته به اورژانس زنگ می زنه که بیان جنازه همسایه شون که مرده رو ببرن !
میگه: ااااالو اااااوورژانس،این هههههمسایمووون مممممرده ! یک آمبولانس میفرررررستین ؟!…
یارو اورژانسیه میگه: آدرستون کجاست ؟؟!
طرف تا میاد نشانی رو بگه زبونش بند میاد و میگه: ظظظظظ !!!!
طرف میگه: منظورتون ظفره ؟؟؟
طرف میگه: ننننننن ـــنه !
اورژانسیه فکر می کنه که رفته سرکار میخنده و گوشی رو قطع می کنه !
یه هفته بعدش همین قضیه مجددا می افته بازم طرف میگه: آدرستون کجاست ؟
باز زبون بنده خدا بند میاد و میگه: ظظظظظ !!!!
باز یارو میگه ظفر ؟ میگه: ننننه !
ازنو مامور اورژانس فکر می کنه رفته سرکار گوشی رو قطع میک نه !
یک ماه که میگذره،مجددا طرف زنگ می زنه میگه:
اااااووووورژانس، این ههمسایمون مممرده محلللمون بوی گند گررررررفته یک آمبولانس ببفرستیییین !
طرف میگه: آدرستون ؟!
باز زبون یارو بند میاد میگه: ظظظظ !!!
اورژانسیه میگه: آقا منظورت ظفره ؟!
طرف میگه:آآآآررررره آآآآشغااااال؛ آآآآررره ککککثافت کشووووندم آورددددمش ظفرببیییا بببرشش !!!!
منبع:داستان کوتاه طنز





نوع مطلب : داستان ها، ادبیات فارسی، جوک، 
برچسب ها : داستان، داستان طنز، داستان خنده دار، داستان طنز کوتاه، داستان طنز جدید، داستان خنده دار جدید، داستان خنده دار کوتاه،
ارسال شده در: دوشنبه 25 بهمن 1395 :: توسط : طوفان کبیر

فردی مسلمان یک همسایه کافر داشت هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد :

خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر و مرگش را نزدیک کن (طوری که مرد کافر می شنید)

زمان گذشت و آن فرد مسلمان بیمار شد.

دیگر نمی توانست غذا درست کند ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش حاضرمی شد.

مسلمان سر نماز می گفت خدایا ممنونم که بنده ات را فراموش نکردی و غذای من را در خانه ام حاضر و ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس ... !

روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد، دید این همسایه کافرِ است که غذا برایش می آورد.

از آن شب به بعد، مسلمان سر نماز می گفت :

خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی که برای من غذا بیاورد.

من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی!!!

منبع:داستان کوتاه






نوع مطلب : داستان ها، ادبیات فارسی، 
برچسب ها : داستان، جملات زیبا، داستان های حکیمانه، داستان کوتاه،
ارسال شده در: دوشنبه 25 بهمن 1395 :: توسط : طوفان کبیر

--داستان شاگرد دوبین--

"شعر از مثنوی معنوی"

گفت استاد احولی را کاندر آ

زو برون آر از وثاق آن شیشه را

گفت احول زان دو شیشه من کدام

پیش تو آرم بکن شرح تمام

گفت استاد آن دو شیشه نیست رو

احولی بگذار و افزون‌بین مشو

گفت ای استا مرا طعنه مزن

گفت استا زان دو یک را در شکن

چون یک بشکست هر دو شد ز چشم

مرد احول گردد از میلان و خشم

شیشه یک بود و به چشمش دو نمود

چون شکست او شیشه را دیگر نبود

*******************************************************

متن داستان به زبان معاصر و به نثر:

پسری نزد استاد رفت تا از او فنون کار بیاموزد.پس از مدتی استاد فهمیدکه شاگردش دوبین است یعنی هرچیزی را 2تا می بیند.استاد به شاگردش موضوع دوبین بودن را در میان گذاشت.پسر نمی پذیرفت و گفت:اصلا چنین نیست و من هیچ مشکلی ندارم.

یک روز استاد به شاگرد گفت:در اتاق من یک شیشه بطری است برو ان را برایم بیاور.پسر به اتاق رفت و دو شیشه را دید.نزد استاد بازگشت و گفت:کدام یک از ان دو بطری را بیاورم؟؟

استاد گفت:در انجا تنها یک بطری است و نه دوتا.اما شاگرد زیربا نمی رفت و می گفت:دوتا بطری است.استاد دید که شاگرد زیر بار نمی رود فکری به ذهنش رسید.استاد گفت:یکی از ان دوبطری را بشکن و انکه سالم ماند را برایم بیاور.

شاگرد به اتاق رفت و یکی از بطری ها را شکست و دید که هیچ بطری دیگری در کار نیست.سپس نزد استاد رفت و به عیب خود اعتراف نمود.

مثنوی معنوی-دفتر اول






نوع مطلب : مثنوی معنوی، ادبیات فارسی، داستان ها، 
برچسب ها : وبلاگ همه چی، داستان، داستان زیبا، داستان از مثنوی معنوی، داستان های مثنوی و معنوی، مولوی، طوفان کبیر،
ارسال شده در: چهارشنبه 22 دی 1395 :: توسط : طوفان کبیر


 
درباره وبلاگ
طوفانی در راه است ...
طوفانی بزرگ که زمین و زمان را زیر و رو خواهد کرد...

کانال تلگرام ما:
telegram.me/cafeneskafe
مدیر وبلاگ : طوفان کبیر
نویسندگان
نظرسنجی
این وبلاگ را چگونه ارزیابی می کنید؟





آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :